محبت دوستان
گردآوری مطالب فرستاده شده توسط دوستان .تقدیم به کسانی که دوستشان داریم.
بانوى خردمندى سفر مىکرد.. در کوهستانی در مسیر روزی سنگ بسیار گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ولی ته دلش ندایی را احساس مینمود و خوشبختی را که به دنبالش بود را در آن نمییافت. چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد: ـ شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! ـ آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! ـ مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.... به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... « ابتدا در فاصل? 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصل? 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهی? شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصل? ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: « عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ » « مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !! مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد... مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ! به یاد داشته باش من می توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشتهخو یاشیطانصفت باشم من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم، من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و توهم به یاد داشته باش من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام، تو رادیگرى باید برایت بسازدو توهم به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ، تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند. می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ،و من هم. می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملواز انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحکمی صادر کنی ومن هم، دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى، یادت باشداگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هرروز می بینى ومراوده می کنى همه انسان هستندوداراى خصوصیات یک انسان،با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانهارااز پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است. از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید. مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر. مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی. کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را. بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی. موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
زن خردمند هم بىدرنگ، سنگ را به او داد. مسافر بسیار شادمان شد و با آن سنگ به دیار خود رفت و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمىشناخت. او مىدانست که جواهر به قدرى با ارزش است که با فروش آن خود و خانوادهاش تا آخر عمر، مىتوانند زندگى راحتی داشته باشند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مىدانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مىدهم با این امید که چیزى ارزشمندتر را به من اهدا کنی. من به دنبال با ارزشترین جواهر هستی که با خود حمل میکنی هستم. خواهش میکنم، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ـ
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. ـ
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید!!!
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... ـ
آهای، آقا پسر! ـ
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
و همسرش گفت:
حقیقت به همین سادگی و صراحت است..
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .
قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است..
من قابل ستایشم، و تو هم.
او در جواب گفت:
در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند... 50 نفر به مسابقات راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟
بروید مغزتان را بکار ببرید و بیخود بی عرضگی هایتان را به اسم این که من چیزی می دانم که شما نمی دانید نگذارید. اگر نمی توانید از پس گردن کلفت هایتان بر بیایید چرا پای من را وسط می کشید؟ نخیر قرار نیست من در آن دنیا حساب لات و لوت های دنیا را برسم. اگر عرضه دارید خودتان از خجالتشان در بیایید و الکی خودتان را بچه مثبت های بی عرضه ی بهشت معرفی نکنید. یعنی چی دست روی دست می گذارید و منتظران فلان و بهمان می شوید. آقا جان قرار نیست کسی را بفرستم. مفهوم شد؟ همه ی شما ها چند میلیاردی سلول خاکستری در آن مغزهایتان دارید بکارش ببرید و بجای تسبیح استخاره انداختن از این سلول ها استفاده کنید تا فاسد نشود. اگر در قدرت طلبی و فریبکاری روی مزرعه ی حیوانات را هم سفید کرده اید و به همه ی دنیا گند زده اید چرا می گویید قضا و قدر من است؟ یعنی اگه من خدا بودم اندازه ی مدیر گوگل هم عرضه نداشتم یک دم و دستگاه درست و حسابی راه بندازم که هم کارمندش راضی باشد هم مصرف کننده اش؟! شما یک بار در این گوگل ساین این کنید تا دو هفته بس است لازم نیست روزی چند بار جلویش خم و راست بشوید و هزار خواهش و تمنا کنید تا سرویس هایش مثل ساعت کار کند.
وضع دعا و نفرین هایتان هم از همه بدتر است! بهتان گفته باشم که 99.99 در صد این دعاها اسپم است و اصلا در میل باکس من ظاهر نمی شود (تازه اگر باشم!). آخر یعنی چی خدایا همه را خوشبخت کن؟! یا خدایا خشتک رییسم تو اداره پاره بشه تا دلم خنک بشه! بروید خودتان را هم بکشید و زندگی اتان را به دستتان بگیرید. خلاصه اینکه من نیستم. من را قاطی این بازی ها نکنید. بروید دکان دستگاهتان را جای دیگری باز کنید.
| Design By : Night Skin |

